سلام
می نویسم و هم زمان فکر می کنم به روزهایی که در گذرند و سال هایی که مثل یک چشم برهم زدن عمرمان را با خود می برند.
و چه غمگین می شود وجود ما وقتی که به از دست داده ها می اندیشیم- چه ترسی وجودمان را می گیرد وقتی به داشته هایمان فکر می کنیم و اینکه تا کی می توانیم لذت ببریم از داشتنشان.
در دهه سوم زندگی گاه دلم می گیرد که چه راه هایی وجود داشتند و من از آنها عبور نکردم و چه چیزها که دستاورد من از دنیا و زندگی می توانست باشد و ... و گاه به خود می بالم که چه توانمند از راه درست عبور کردم و .. خدار ا شکر
به هرحال تمام این لحظات درست یا غلط در حال سپری شدن هستند! گذران عمر ما و آنچه کردیم مانند صدایی در امواج زمان محو می شود. فقط امروز و این ساعت و این لحظه وجود دارد که در آن هستیم و این نیز ماندنی نیست!
سپاس از همه آنهایی که دوستشان دارم و در گذران عمر مهرشان قلب مرا نوازش داد- سپاس از پدرم به خاطر آنهمه بزرگواری - عشق و انسانیتی که اگر ذره ای از آن را در وجودم نهاده باشد همین افتخار تمام عمر من است- سپاس از مادرم به خاطر آنهمه گذشت - صداقت و محبت بی دریغش که نماد معصومیت و زنیت است در تمام طول زندگی ام!
سپاس از همسرم نه به قدر این چند صباحی که با هم زیسته ایم و نه به اندازه آنچه برایم انجام داده که به اندازه امید من در زندگی مشترک با او و به خاطر آنچه بود و هست که برایم عزیز و گرانقدر است همین که نفس های خسته اش گرمای خانه مان است و دستان با غیرتش قدرتمندترین اراده را در این دنیای سخت در خود جای داده است.
سپاس از همه - همه آن هایی که نمی دانم کدامین سلام آخرین سلام ما خواهدبود و فضای این احساس عمیق تا کی زنده خواهدماند!
به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید 1- دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح میکنید؟ آبی تیره، شفاف، سبز، گلآلود 2- کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟ دایره، مربع یا مثلث 3- فرض کنید در راهرویی راه میروید. دو در میبینید. یکی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو. هر دو در باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است. آیا آن را بر میدارید؟ 4- رنگهای روبرو را به ترتیب اولویتی که برایتان دارند بگویید . قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید 5- دوست دارید در کدام قسمت کوه باشید؟ 6- در ذهنتان اسب چه رنگی است؟ قهوهای، سیاه یا سفید 7- توفانی در راه است. کدامیک را انتخاب میکنید: یک اسب یا یک خانه؟ و اما پاسخها: |
سه شعر از یک موضوع
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
ادامه مطلب ...
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید