شیرین
شیرین

شیرین

زن ها ! مردها!

زن‌ها

زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می کنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.

زن ها مثل پیاز هستند ظاهر سفید و ظریفی دارند اما باطنشان اشک آدم رو درمی‌آورد.

زنها مثل سکوت هستند با کوچکترین حرفی میشکنند.

زنها مثل چراغ راهنمایی هستند هر چقدر هم با آنها حرف بزنی باز هم مرتب رنگ عوض می کنند.

زنها مثل تخت خوابگاه هستند نو و تازه هایشان  کمیابند و کهنه هایش هم سرو صدا زیاد می کنند.

زن ها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند.

زنها مثل ظرف سفالی هستند بدون رنگ و لعاب جلوه ای ندارند.

زنها مثل کامپیوتر هستند یک بار خودش را میگیری و یک عمر لوازم جانبی آنرا.

زنها مثل کیک خامه ای هستند با نگاه اول آب از لب و لوچه آدم آویزان میشود اماکمی بعد دل آدم را میزند.

زنها مثل بچه ها هستند تا وقتی که ساکتند خوبند

...................................................................................................................................................

انواع مردها

مردها مثل « مخلوط کن  هستند در هر خانه یکی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد

مردها مثل « آگهی بازرگانی  هستند حتی یک کلمه از چیزهائی را که میگویند نمی توان باور کرد

مردها مثل « کامپیوتر » هستند. کاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند

مردها مثل « سیمان » هستند. وقتی جائی پهنشان میکنی باید با کلنگ آنها را از جا بکنی

مردها مثل «   طالع بینی مجلات » هستند. همیشه به شما میگویند که چه بکنید و معمولاً اشتباه می گویند.

مردها مثل « پاپ کورن » ( ذرت بو داده ) هستند. بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گیرند

   مردها مثل « باران بهاری » هستند . هیچوقت نمیدانید کی می آیند ، چقدر ادامهدارد و کی قطع میشود.

مردها مثل  نوزاد هستند، در اولین نگاه شیرین و بامزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته می شوید.

 

از طریق ایمیل دریافت شده با سپاس از نویسنده

شعر۲

دوستی با هرکه کردم خصم مادرزاد شد 

 

آشیان هر جا گزیدم خانه صیاد شد 

 

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش 

 

وقت کشتن بر سر دار آمد و جلاد شد

در حکایت حسودان

 در حکایت حسودان و منکران - گنجور نظامی گنجوی 

 

خلاصه ای از شعر نظامی:

 

افکندن صید کار شیر است

روبه ز شکار شیر سیر است 

 

دریای محیط را که پاکست

از چرک دهان سگ چه باکست 

 

هرچند ز چشم زرد گوشان

سرخست رخم ز خون جوشان 

 

چون بحر کنم کناره‌شوئی

اما نه ز روی تلخ‌روئی 

 

چون آینه گر نه آهنینم

با سنگ دلان چرا نشینم 

 

دزد در من به جای مزدست

بد گویدم ارچه بانگ دزدست

 

دزدان چو به کوی دزد جویند

در کوی دوند و دزد گویند 

 

 

بیند هنر و هنر نداند

بد می‌کند اینقدر نداند

 

 

دریای در است و کان گنجم

از نقب زنان چگونه رنجم 

 

 

هم فارغم از کشیدن رنج

هم ایمنم از بریدن گنج

 

 

اینست که گنج نیست بی‌مار

هرجا که رطب بود خار

 

هر ناموری که او جهانداشت

بدنام کنی ز همرهان داشت

 

 

زآنجا که نه من حریف خویم

در حق سگی بدی نگویم

 

دانم که غضب نهفته بهتر

وین گفته که شد نگفته بهتر

 

لیکن به حساب کاردانی

بی‌غیرتی است بی‌زبانی

 

آن کس که ز شهر آشنائیست

داند که متاع ما کجائیست  

 

آزار کشی کن و میازار

کازرده تو به که خلق بازار

 

 http://ganjoor.net/nezami/5ganj/leyli-majnoon/sh8/

حس حالا

چه دردی است در میان جمع  بودن           ولی در  گوشه ای  تنها   نشستن

 

برای   دیگران    چون    کوه    بودن            ولی در چشم خود  آرام  شکستن

 

برای    هرلبی    شعری     سرودن            ولی  لبهای  خود   همواره  بستن

 

چه دردی است در میان  جمع بودن            ولی در  گوشه ای   تنها   نشستن

 

به  رسم  دوستی دستی   فشردن            ولی  با هر سخن  قلبی  شکستن

 

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش            ولی  در بتن  خود  غوغا   نشستن

 

به  غربت  دوستان  بر خاک  سپردن            ولی  در   دل   امید   خانه   بستن

 

به  من  هردم  نوای   دل   زند  بانگ          چه خوش باشدازاین غمخانه رستن

  

چه دردی است در میان جمع  بودن           ولی در  گوشه ای  تنها   نشستن

 

برای   دیگران    چون    کوه     بودن            ولی در چشم خود  آرام  شکستن 

 

 

 

موعظه

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشتدر همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز!