مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکته به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم گرمه
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه : ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه : کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه : راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
دیگه بقیشو حال ندارم تعریف کنم
مشتری فقیر
پرومودا باترا
در اوزاکا، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت. مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد. قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.
برگرفته از کتاب:
باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسهی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
سلامی تازه در سال ۹۰ تقدیم شما
امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید- توام با سلامتی و شادمانی
خیلی جالبه که این همه به دنبال تعطیلات می گردیم و آخرش هم ۱۳ روز عید رو جوری که بقیه دوست دارند برنامه ریزی می کنیم./ اما خوب همینه دیگه- تا زمانی که ما ایرانی ها بین فرهنگ گذشته و تجدد امروزی گیر کردیم باید هم این طور خودمون رو گم کنیم و ندونیم که اصلا دوست داریم چه جوری زندگی کنیم.
یه زمانی بود کوچک تر ها به بزرگتر ها سر میزدند برای دست بوسی - خودشون از خودشون پذیرایی می کردند و نمی گذاشتند بزرگتر دست به سیاه و سفید بزنه. احترام بزرگتر در هر شرایطی حفظ می شد.
بزرگتر ها هم واقعاْ بزرگتری می کردند- به کوچک تر ها گاهی سر میزدند- حالی ازشون می پرسیدند و اگه مشکلی داشتند مالی- خانوادگی یا ... بزرگی می کردند و گره از کار جوون ها باز می کردند اما حالا چی؟
من چون پسرعموم نمیاد خونمون من هم دیدن عمه نمیرم. اگه رفتی پانشی هی کار کنی ها- دختر بزرگ داره خودش. (این حرف جوون هاست)
و بزرگتر ها هم که ... بعضی هاشون واقعاْ زندگیشون شده چهارچوب خودشون - نه احوالی می پرسند نه میان نه میرن- نمی دونم این چه جور بزرگتریه که یه طرفه است.
اما خوب با همه این چیزها بازهم قشنگه اگه دست از این حرف ها برداشت و سری به فامیل زد شاید سال دیگه فلان عمه نباشه یا ...
به هرحال یه کم باید وفاداری و مهربونی رو یاد گرفت.
-------
| سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت | ||
| بادت اندر شهریاری مستدام و پر دوام | ||
| سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش | ||
| اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام | ||